تبليغاتX

 گروه جوان و اندیشه رادیوجوان  و تنها صداست كه مي ماند

و تنها صداست كه مي ماند

رادیو رسانه زندگی

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را....

خدایا ! هدایتم کن زیرا می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا ! هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نا بخشودنی است.

خدایا ! نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا ! ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

خدایا ! من کوچکم ضعیفم ناچیزم پر کاهی در مقابل طوفان هستم به من دیده ای عبرت بین بده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.

شهید دکتر مصطفی چمران

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت13:40توسط فرشته | |

عمر من دیگر چون مردابی است

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش....

"از کتاب عاشقانه ها و کبود/مهدی اخوان ثالث...."

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت17:55توسط فرشته | |

براي كسي كه نشانم داد....

مهم نیست دنیا برای من جایی ندارد، قلب مرا در دنيا جائي نيست

مهم نيست هم دردي براي دلتنگي هاي بارانم ندارم ، زمين اما به اميد باران است....

مهم نيست كه چرا تنهايم ،اوج تنهائي ندانستن است....

مهم نيست نگاه هيچ كس براي من نيست ،من به بي كسي عادت دارم....

مهم نيست ديگران چرا به من مي نگرند، من ديوانگي را دوست دارم ...

مهم نيست خنده هاي من چرا پشت ديوار لحظه ها به گوش هيچ كس نمي رسد ....من به سكوت تو ايمان دارم....

همين

هنگام بهار است ......دلم از درخت آويزان است.....

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت13:2توسط فرشته | |

بسم رب الشهدا

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابریست....

چشمی از عشق ببخشا تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا....

زیبا کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان....

...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت20:14توسط فرشته | |

بسم رب الحسین

روزهای عاشورا بود ....من تنها بودم ....می دونم که می فهمی پس با من همدردی کن تا بتونم باهات عاشقونه حرف بزنم ....

وقتی دسته عزاداری از جلوی خونمون رد می شد سکوت همه جا را گرفته فقط صدای سینه زنها می آمد ....داشتم گوش می دادم ولی اسم ابالفضل که اومد دلم نخواست که آروم بشه شروع کرد گریه کردن دلم دلش گرفته بود

تا حالا اینجوری برای آقا گریه نکرده بود ....تا حالا اینجوری ندیده بودمش ...گریه ها به هق هق تبدیل شد بلند بلند ...ولی آروم شد ....آروم مثل یه بچه ....(فقط می گفتم آقا ببخشمون...آقا ما رو نمی طلبی ..آقا ما که غریبه نبودیم ....آقا دستمونو بگیر....آقا جان...!)

این وبلاگ را برای ادای دینم درست کردم ...خواستی سر بزن

خاک عنبر خیز

التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت11:33توسط فرشته | |

به نام او....

سلام...روزها چقدر زود میرود و من هنوز با پای پیاده زمان را طی می کنم ...نمی دانم پاهایم کی خسته می شوند و نمی دانم زمان کی می ایستد .....

امروز همان دیروزی بود که می خواستم و دوباره فردایی می خواهم فقط برای آرزوهایم و این تنها خواسته من است .....

امروز بسیار روز بزرگی بود ....خدا را دیدم که با دستانش مرا نوازش می کرد ....مهربان و دست نیافتنی  مثل همان رویای کودکی ام بود .....و تنها صدایش می کردم ....آرام زمزمه می کردم ...بسم الله الرحمن الرحیم...به نام خداوند بخشنده و مهربان....

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت19:25توسط فرشته | |

سلام ...می خوام باهات حرف بزنم ، حرف زیاد دارم ، همشونو هم می دونی اما با این حال دلم خیلی

 پره...امروز احساس کردم زیر پام خالی شده ...بعد اومدی یه دل بزرگ نشونم دادی ،یه بار دیگه اینجوری

شده بود ، نمی دونم چی شد !!! الان دلم شکسته، غصه دارم ، شاید حقمه ....نمی دونم ؟!شاید نباید حتی چیزی بگم ، می دونم!!

اما تو که وضع منو می دونی ، می دونی اون روز نشد ، نتونستم ....هر کی هستی ، فقط می خوام

بدونی بغض دارم طاقت این همه سختی رو ندارم ، شاید همه اینها امتحان باشه ،شاید که نه، حتما.

ولی هر چی که هست دوست دارم فقط با تو حرف بزنم ، دوست دارم عاشقانه برات گریه کنم ، دوست

 دارم برای اولین بارم که شده توی عمرم منم یه عریضه بنویسم ، دوست دارم فقط سرمو بذارم روی

دستای مهربونت های های گریه کنم ، تو که اینقدر مهربونی ، تو که اینهمه خوبی ، ندیده و نشنیده ،

دست دلمو میگیری ؟ به من هم یه نگاه می کنی؟ ،باهام حرف می زنی؟ ....دوست دارم فقط ببینمت

می دونم دل یه نفر و شکستم ولی به خدا قصدم این نبود ...،می دونم که همه چی رو می دونی ...پس

ساکت میشم ....دیگه حرف نمی زنم ...فقط می خوام بگم منم امید ندارم....به من ،به دلم یه نظری

بکن ....صدامو می شنوی ....؟!!

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت16:38توسط فرشته | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها فکر می کنم ...این روزها زیاد فکر می کنم .... به زمین ، به آسمان ، به روزگار ، به خودم ...

شاید فکری هم به حال او می کنم ...نمی دانم....؟؟!!

این روزها وقتی فکر می کنم که چرا آسمان آبی است ، زمین خاکی است ،...و شاید روزگار چرا تلخ است به خود می گویم ما آدمها تلخی همین روزگار را دوست داریم .......

آره روزگار همان بود که دیروز مرا شیرین کرد و امروز من همان تلخی دیروز امروز است ....؟؟!

دوست دارم فکر کنم ....فکر این که پرنده را دوست دارم صدایش را ،

دوست دارم فکر کنم ....فکر این که از  صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ....

دوست دارم فکر کردن را ...اما دوست ندارم فکر این را که با می با دیگری خوردست و با من سرگران دارد

به من بیاموز فکر این آسمان آبی را ....به من بیاموز دستان خدا را ....به من بیاموز رسم این روزگار را .....!!! آری بیاموز...

دوست دارم فالی بگیرم ....فال حافظ....،برای دلتنگی هایم ....!

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد ....

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت14:6توسط فرشته | |

از خانه بدر ، از کوچه برون ، تنهایی ما سوی خدا می رفت .

در جاده ، درختان سبز ، گل ها وا ، شیطان نگران:اندیشه...رها می رفت

خار آمد ، و بیابان ، و سراب .

کوه آمد و ، خواب .

آواز پری : مرغی به هوا می رفت ؟

نی ، همزاد گیاهی بود ، از پیش گیا می رفت .

شب می شد و  روز .

جایی ، شیطان نگران : تنهایی ما می رفت .

"سهراب سپهری"

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت8:26توسط فرشته | |

دل او جا مانده ....

دل او تا مدینه رفته ...کعبه عشاق را دیده ...حتی اونجا به شیطان سنگ زده ....

دل او رفته تا خدا...ولی حالا که برگشته دل او جا مانده ....

ساده برای تنهایهایم می گویم ای کاش من هم دلم تا خدا می رفت ...مدینه را با همه مهربانی هایش می دیدم و می گریستم...و شاید یواشکی می گفتم خدایا منو ببخش ....

تقدیم به کسی که دلش جا مانده نزد خدا....

فقط یک جمله دیگر :

به یاد ما هم باش....

همین

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت11:31توسط فرشته | |