تبليغاتX

 گروه جوان و اندیشه رادیوجوان  و تنها صداست كه مي ماند




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


و تنها صداست كه مي ماند

رادیو رسانه زندگی

من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست  دارم......
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:3 توسط فرشته| |

من تشنه آتشم.

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن !

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را یک جا بر سرم بریز!

بگذار بسوزم!

بگذار در آن آتش های سیال بگدازم !

مترس !

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

به جان من بریز !

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش!

می خواهم در آن چه تو می گدازی ، بگدازم!

بگو ، بریز ، دهانت را بگشای

ای قله ی سنگی آتشفشان !

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد......

من دیگر تحمل ندارم.

آن زندان بزرگ را بشکن!

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:43 توسط فرشته| |

اینک فصل شکفتن من است ....

سالها در پی سر آغازی دویده ام

تا که اینک مرا ببینی که در قله افتخار تو ایستاده ام و پرچم را به نشانه فتح بالا برده ام .....

من توانستم که فتح کنم .......پیروزی همیشه از آن من است،این تو هستی که نا امیدی را همیشه توشه راه من میکردی ............

نه من، از آن خودم هستم ......تو باورم نداشتی !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:34 توسط فرشته| |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت؛

نه آن چنان که "کسی می ساخت"،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م

من یک گل بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

"مرا به خودم واگذاشت."

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31 توسط فرشته| |

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو ......

التماس دعا

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:43 توسط فرشته| |

می خواهم و می خواستمت ، تا نفسم بود .

می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .

عشق تو بسم بود ، که این شعله بیدار

روشنگر شب های بلند قفسم بود .

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود.

دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود .

بالله ، که بجز یاد تو ، گر هیچ کسم هست

حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود .

سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود .

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم به خدا گر هوسم بود ، بسم بود .

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 10:11 توسط فرشته| |

 نزدیکمی ................

نزدیکم به تو  ...خیلی نزدیک

نزدیکم اما از دور می خوانمت ....چرا؟

چرا ما انسان ها نا سپاسیم؟

چرا فراموش می کنیم .......

چراهای من چرا بی پاسخ است...چرا؟

ببخش مرا....

همین

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:48 توسط فرشته| |

دلگیرم از رفیق

که روزی بزرگ می خواندت ، روزی رفیق و روزی ...

وقتی تازیانه های تلخ رفاقت به جان اصابت می کند ،

جاری می شود ، تکثیر می شود تا به دل بنشیند ،

زخمی بنشاند

و

مغلوبت کند

و چه بسیارند رفیقان...

 

این شعر خواندنش عجیب مرا در عمق هزاران حرف برد . از وبلاگ رویای صدا

....

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:0 توسط فرشته| |

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ،مستم.

باز می لرزد دلم ،دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی به غفلت صورتم را ،تیغ!

های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !

و آبرویم را نریزی ، دل!

ای نخورده مست !

لحظه دیدار نزدیک است...

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:29 توسط فرشته| |

امروز ...امشب ...این ثانیه ها ...این دقایق ...فردا و روزهاو شبهای دیگرش همچنین ....

پائیز از راه آمده تازه می فهمم!

به ساعت که نگاه می کنم فقط دوست دارم برود و برود و ....

به پاهایم که می نگرم فقط می ترسم که مبادا پاهایم در برابر ساعت مچی ام یا نه ساعت دیواریم کم بیاورند !

تو می گویی با زمان باید کنار آمد یا که گذاشت هر کاری بکند ؟

مثلا پائیز آمده اما فقط پائیز را به برگهای ریخته اش می شناسیم به رنگارنگ بودنش ،ببینم پائیز عمرت را می شناسی ؟

...

حالا ساعت می گوید که باید بروی ولی، سلام یادت نرود!

سلام...!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 7:33 توسط فرشته| |


Design By : Night Skin